نقاش پيش بيني مي کند

روزنامه اعتماد = صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تجسمي شنبه، 28 آذر 1388 - شماره 2130

... در جيب من سه تا کليد هست، يکي کليد خانه ام در تهران (اکباتان)، يکي کليد خانه ام در دانمارک و يکي هم در امريکا. در هر کدام چند هزار جلد کتاب، مقداري وسايل زندگي و ابزار نقاشي و تعدادي تابلو دارم... اين تصويري نسبتاً جامع از نقاشي است که نمي تواند يک جا پابرجا باشد و گاهي به سرش مي زند همه چيز را رها کند و برود. هادي هزاوه يي از اين جهت يکي از متفاوت ترين نقاشان معاصر ايران است. نقاشي هاي هزاوه يي اغلب داراي فضا و مايه هاي آبستره اکسپرسيونيستي هستند و گاه از خطوطي استفاده مي کند که يادآور مينياتورهاي ايراني است. هادي هزاوه يي متولد 1319 در اراک است. وي دکتراي آموزش هنر از دانشگاه کلمبياي نيويورک و مدرک فوق دکترا در موزه شناسي و موزه داري از دانشگاه نيويورک دارد. جديدترين نقاشي هاي هزاوه يي در گالري ماه مهر به نمايش درآمد و اين آثار براي اولين بار در ايران به نمايش گذاشته شد. به همين بهانه گفت وگويي با اين نقاش انجام داده ايم که مي خوانيد.

---

- شما نقاش پرسفري هستيد. آدم را ياد گوگن مي اندازيد و سفرهايش به تاهيتي. سيسيلي هم خيلي سفر مي کرد، همين طور پل کلًه که تمام شمال آفريقا و مراکش و تونس را زير پا گذاشت و از مناظر آفريقا نقاشي کشيد يا پيکاسو که در دوره يي زياد سفر مي کرد. سفرهاي شما هم از اين دست سفرهاست؟

هر هنرمندي انگيزه يي براي سفر کردن دارد. من در سفرهايم در پي بازديد از موزه ها، آشنا شدن با هنرمندان و فرهنگ هاي داراي پشتوانه تصويري عميق هستم. اولين بار که از ايران خارج شدم، سال 1347 شمسي بود. يادم مي آيد آن زمان يک کار ارژينال پيکاسو را در موزه استانبول ديدم. هميشه در اين سفرها يک دفترچه طراحي همراهم بوده و از اشياي مختلف طراحي کرده ام. سفرهايم به برخي کشورها همچون ژاپن، برزيل، استراليا، انگليس و کوبا ديدار با هنرمندان، شرکت در انجمن هاي هنري و سخنراني را به دنبال داشته. در نپال با نقاشان محلي زندگي کردم و حتي در مصر و مراکش با نقاشان زيادي آشنا شدم. نقاشان با هم قرابت خاص فکري دارند. بر فرض شما با اينکه زبان يک نقاش يوناني را نمي دانيد، اما مي توانيد با او ساعت ها راجع به نقاشي، کمپوزيسيون، رنگ و... صحبت کنيد.
- جايي خواندم محسن وزيري مقدم شما را تشويق به نوع خاصي از سفر کردن کرد...
در دهه 40 در دانشکده هنرهاي زيبا تحصيل مي کردم. آن زمان محسن وزيري مقدم تازه به دانشکده آمده بود. کاراکتر جالبي داشت و با اينکه استاد من نبود، اما هرازگاهي در کلاس هايش شرکت مي کردم. يک بار از سفرهايش گفت و اينکه چطور مي شود با ماشين هاي عبوري و با کمترين هزينه به سفر رفت. تابستان همان سال کوله بارم را بستم و رفتم کنار جاده ايستادم. با کاميون ها و ماشين هاي عبوري از طريق تبريز به مرز بازرگان رفتم و بعد هم کشورهاي ترکيه، يوگسلاوي، بلغارستان، اتريش، آلمان، دانمارک، سوئد، نروژ، هلند، انگليس، فرانسه و... را زير پا گذاشتم. جمعاً با 500 دلار، 13 کشور را طي کردم، از ايران که راه افتادم، با خود عهد کردم هيچ گاه پول ماشين، قطار يا کشتي ندهم،
- چطور بار اول با پول ناچيز 13 کشور را زير پا گذاشتيد؟
من به شيوه Auto Stop سفر مي کردم؛ کنار جاده مي ايستادم، دستم را تکان مي دادم، ماشين را نگه مي داشتم و مي پرسيدم کجا مي روي؟ راننده مي گفت فلان جا. همين طور شهر به شهر جلو مي رفتم. گاهي نصف شب مسير ماشين عوض مي شد، در حالي که وسط بيابان هاي يونان بودم، پياده مي شدم و جايي در تاريکي پيدا مي کردم و تا صبح مي خوابيدم و صبح هنگام، سفرم را ادامه مي دادم. به همين نحو تا شمال سوئد رفتم. اين برايم بهترين شيوه زندگي بود. من چهار سال در دانشکده علوم و هشت سال در دانشکده هنرهاي زيبا درس خوانده بودم، اما به قدر اين سفرها چيز ياد نگرفتم. از رهگذر اين سفرها فهميدم اين جربزه و توان را دارم که در غربت، روي پاي خود بايستم. با توريست هاي مختلف آشنا شدم و چيزهاي زيادي از آنها آموختم. دو بار نزديک بود کشته شوم، در پارک سوئد خوابيده بودم که با بطري شکسته به صورتم زدند و زخمي ام کردند. هرچه بود وقتي به ايران برگشتم به آدم ديگري تبديل شده بودم.
- هدف تان از اين سفرها چه بود؟
من تنها و تنها براي جست وجو سفر مي کردم. همان طور که در ابتدا گفتم، هدف اصلي ام ديدار از موزه ها و گالري هاي مختلف بود و بعد هم آشنا شدن با فرهنگ هاي مختلف. هميشه دوست داشتم جذابيت هاي فرهنگي و هنري را از نزديک ببينم. هيچ گاه علاقه يي به سفر به باهاما نداشته ام، چون در آنجا همه دنبال حمام آفتاب گرفتن در ساحل قشنگش هستند، به جاي آن دوست دارم به ماچاپوچو در پرو بروم يا به مصر يا ديوار چين. علاقه ام به مکان هايي است که فرهنگ کهن و باستاني دارند. با ديدن اين مکان ها، نگاهم عوض مي شود. وقتي مصر را ديدم، متحول شدم. از همان جواني مي توانستم مسير ديگري را انتخاب کنم، يعني شاگرد پدرم شوم و تجارتخانه او را در دست بگيرم و بعد با دخترعمويم ازدواج کنم و در گوشه يي از خانه پدري ساکن شوم ولي اين کار را نکردم. در اسطوره هاي هند، دو برادر هستند که يکي از آنها تمام دنيا را مي گردد و بعد برمي گردد پيش برادر دوم و مي گويد من فلان جا و فلان جا را گشتم. برادر ديگر بلند مي شود و دور خود چرخي مي زند و مي نشيند. مي گويد من چيزي را که مي خواستي بگويي ديدم. بنابراين يک عده دنيا را به همان سادگي مي بينند و فکر مي کنند اگر دور خودشان بچرخند کافي است، يک عده هم به همه جا سر مي زنند و دنيا را زير و رو مي کنند و باز هم سرگشته اند.
- در نقاشي هايتان به مينياتورهاي قديم ايراني توجه داريد و در ضمن عناصر کاليگرافي ايراني هم در کارتان برجستگي دارد. در عين حال، آثارتان در دسته بندي کارهاي اکسپرسيونيسم انتزاعي مي گنجد. مي خواهم بدانم تمام اينها از کجا سرچشمه مي گيرد؟
البته من اينها را انتخاب نکردم. بله، ممکن است کارهاي من اين طور که مي گوييد، باشند. شما مي توانيد اسم شان را اکسپرسيونيسم انتزاعي يا هر چيز ديگر بگذاريد. اما در اين کارها شما دو المان يا دو شيوه کار مي بينيد. از يک طرف پرخاش، جهش و حرکت را مشاهده مي کنيد و از طرف ديگر طرح هاي هندسي و جئومتريک خودمان را. اين نقاشي هاي هندسي، خاطرات خوب من از اراک، از قاليباف ها، از امامزاده ها و محيطي که در آن زندگي کرده ام هستند. ناخودآگاه ذهن من پر از اينهاست.
- چطور شما از گذشته خود کنده نشده ايد با اينکه هميشه ميل به دل کندن از همه چيز داريد؟
خب بايد بگويم ريشه من در ايران نضج گرفت. 26 سال داشتم که ايران را ترک کردم. آدم بالغي بودم و با هنر، ادب و فرهنگ ايراني عميقاً آشنا بودم. من هر جاي ديگري بروم باز متعلق به ايرانم. ممکن است لباس فرنگي بپوشم يا به زبان ديگري حرف بزنم، ولي افکار و احساسات من از ايران ريشه مي گيرد. لااقل من اين طور هستم. خيلي ها در اينجا زندگي مي کنند ولي با هنر خودشان غريبه اند، اما من آن طرف دنيا هم احساس مي کنم در ايران هستم. به هر حال اين حالت فيزيکي، حالت فکري ام را زياد تحت تاثير قرار نمي دهد.
- ريشه اينها را آيا مي توانيم در مکتب سقاخانه جست وجو کنيم؟
من ارتباط نزديکي با هنرمندان اين مکتب داشتم و خودم هم يا ناخودآگاه تحت تاثير آنها بودم يا تحت تاثير هنر سنتي خودمان. ولي اين نقاشي ها را نمي کشم تا بعد بگويند سقاخانه يي هست يا نه، هرچه هست ريشه کارهاي من هنري ايراني است. يادم هست وقتي نقاشي را شروع کردم، اولين کار من اين بود که روي نقوش سفال کار کنم. به موزه ها مي رفتم و از اين اشيا اتود مي زدم. تنوع نقوش روي کوزه و سفال برايم جالب بود. بعدها روي مفرغ هاي لرستان تمرکز کردم و ديدم چيزهايي در آنهاست که من را جذب خود مي کند. منظورم آن حالت سوررئاليستي و ماليخوليايي است که حاکي از ترس بشر از ناشناخته ها و پديده هاي مختلف است. مفرغ هاي لرستان هم اشياي عجيبي هستند. مدتي تحت تاثير اين اشيا بودم تا اينکه رسيدم به نگارگري.
- وقتي صحبت از نگارگري در کارتان مي شود، فکر مي کنم عنصر رنگ در کارتان برجستگي خاصي پيدا مي کند. در اين کارها پرسپکتيو وجود ندارد. رنگ ها را لايه لايه مي گذاريد و بعد گويا سمباده مي زنيد. همه اينها به خاطر تاثيرپذيري از نگارگري است؟
موافق صحبت شما هستم که در کارم پرسپکتيو وجود ندارد و رنگ ها لايه لايه هستند. اين مي تواند حاصل تاثير من از نگارگري باشد، مي تواند حاکي از تاثيرات ديگر هم باشد. در هنر ايراني مخصوصاً نگارگري و کارهاي دستي مثل قالي، خاتم کاري، ميناکاري و.... رنگ نقش اصلي را دارد. در محيط ما، نور زيادي هست و رنگ را به راحتي مي توانيم ببينيم. رنگ ها شفاف ترند. گل ها زياد هستند، آب و هوا متنوع است. همه اينها روي نقش آدم، روي رنگ اثر مي گذارد. ما سرزمين رنگيني داريم و ذهن مان هم رنگين است. البته رنگ هايي که من مي سازم همان طور که گفتم، منشاء گياهي دارند. مرحوم عمويم (حسن فريد) طرز ساختن آنها را به من نشان داد. طرز تهيه اين رنگ ها آسان است و در عين حال ارزان هستند. مواد اوليه شان را حتي در ايرلند و امريکا هم مي توانم پيدا کنم. آنها را مي جوشانم و تبخير مي کنم و با قرع و انبيق رنگ مي سازم.
- گويا به ماوراءالطبيعه هم علاقه مند هستيد؟
هر نقاش، هم کيمياگر است هم جادوگر؛ هم شامورتي باز است، هم پيام آور، شما ببينيد قبل از اينکه جنگ جهاني دوم شروع شود، نقاش ها همه اضمحلال و خونريزي را نشان مي دهند. پيش بيني مي کنند که فاجعه يي براي بشريت رخ مي دهد. بعد مي بينيد که جنگ جهاني دوم اتفاق مي افتد و پيش بيني نقاشان به وقوع مي پيوندد، اگر شما کار نقاشان را با بصيرت نگاه کنيد، آينده بشر را از طريق آن مي توانيد ببينيد. نقاشي تنها يک هنر تزييني نيست، يک فضيلت است. زباني است که به هيچ وجه با کلام و نوشتن نمي توان آن را بيان کرد. نقاشي را بايد ديد. در آموزش و پرورش قديم ما براي بچه ها جايي براي آموزش هنر نبود، اما محيط آکنده از مصداق هاي هنري بود در حالي که الان برعکس شده است.